تبليغاتX
.•*. .*•.(¯`•.تنهایی.•´¯).•*. .*•.

.•*. .*•.(¯`•.تنهایی.•´¯).•*. .*•.

 کاش می شد ...

کاش ...!

کاش می شد غصه را زنجیر کرد

ذره های عشق را تکثیر کرد

کاش می شد زخم را مرحم شویم

یار و غمخوار و انیس هم شویم

کاش می شد بر خلاف سرنوشت

قسمت و تقدیر را از سر نوشت

کاش می شد چشم و دل را باز کرد

نغمه ها ی دوستی را ساز کرد

کاش می شد عشق را آغاز کرد

بی خیال از هر غمی پرواز کرد

کاش می شد ...

+ نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 1:56 توسط لیلی |


 

مرضیه جون تولدت مبارک ...

                                   برات آرزوی بهترینهارو دارم عزیز دلم...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 1:49 توسط لیلی


منتظر

در سکوت

آن دم که رویاها پایان می پذیرد،قصه ای پایان می گیرد

و تو آرزو می کنی که پایانش نباشد

اما هست

و من در پایان قصه انتظارت را می کشم وبه انتظارت می نشینم

 تا آن دم فرارسد من در سر راهم تا بیایی ...

+ نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 2:3 توسط لیلی |


 

خدای من!

خدایی که ستاره ها را چیدی به جای شب،

خورشیدو توی آسمان کشیدی

خدایی که به سال پیش گفتی برو!

به جای آن فرستادی ، یک سال نو

کاری بکن دنیا قشنگ تر بشه

حال ما از سال پیش بهتر بهتر بشه...

                              

 

+ نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 9:20 توسط لیلی |


به جای همه گلها تو بخند...

همه را میشنوم

میبینم

من به این جمله نمی اندیشم

به تو می اندیشم

ای سراپا همه خوبی

تک و تنها به تو می اندیشم

همه وقت همه جا

من به هر حال که باشم به تو می اندیشم

تو بدان این را ، تنها تو بدان!

تو بیا

تو بمان بامن ، تنها تو بمان

جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب

من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند...

اینک این من که به پای تو در افتادم باز

ریسمانی کن از آن موی دراز

تو بگیر!

تو ببند!

تو بخواه!

پاسخ چلچله ها را تو بگو

قصه ابر هوا را تو بخوان

تو بمان با من تنها تو بمان

در دل ساغر هستی تنها تو بجوش

من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست

آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش!

+ نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 15:19 توسط لیلی |


حرف دل...

  

نشسته ام بر روی نیمکتی

نیمکتی که تداعی کننده ی خاطرات گذشته است،

گذشته ای که سرشار ازبازی های کودکانه و شیطنت و رویا بود ...

دلم برای کودکیم تنگ شده ...

اون دنیای بی خیال و آسوده کودکی،اون دنیایی که هیچ چیز آزارم نمی داد وفکرم را

مشغول خود  نمی کرد،غیر از نگرانی که برای عروسکم داشتم.

ای کاش به کودکی باز میگشتم،به آن دورانی که تنها دغدغه و نگرانیم عروسکم بود...

اما افسوس که زمان رفته،بازنمی گردد!

و این صندلی دیگر برایم کوچیک شده ؛کوچیکِ کوچیک، مثل دوران بچگی که دیگر

 جایی برای من ندارد و باید با تمام خاطرات شیرینش در روزگار خاک خورده

رهایش کنم...

و دل بزنم به دریای هستی و به آینده ای سفر کنم که هیچ نمی دانم چه چیزهایی

 را بعدها برایم خاطره میکند....

+ نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386 15:26 توسط لیلی |


 

در این وادیه سنگی

در این پهنای ویرانگر

که دستی هم نمی چیند

گل یاس لطافت را

من از آن کس که فردا را

دراین وادیه بگذارد٬ نمی ترسم

من از پیدایش هر نور

در این دیوانه بازار هم نمی ترسم

      ******

تمام راه ها مسدود

تمام چشم ها نمناک

ولی در پهن دشت آسمان آبی آبی

دو چشم صاف می بارند

دو چشمی که در آغوش محبت ها

به دنبال دلی پر درد می گردد

دو چشم آبی آبی ٬ به دنبال کلامی محکم وسنگین

      ******

من از طعم بلند و ژرف این آبی

ندانستم کلام سبز آبی را

من از کام عسل فام شباهنگام

سحر را تا به آخر خوب نفهمیدم

      ******

سحر با چشم آبی٬کنار سفره ای از یاس

ندید هرگز نگاه آشنایی

نگاه سبز آبی ٬نگاه آبی رنگین

      ******

سپس دیوانه وار بارید

وچشمانش در این دیوانگی

اندیشه ای مبهم دعا می کرد

دعای سبز روشن را

که در چشمان یک ماتم زده

هرگز دعایی نیست ....

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 13:57 توسط لیلی |


 (ریم)

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 0:21 توسط لیلی |


یا حسین...

دل را اگر از حسين بگيرم چه كنم

 

                                         بي عشق حسين اگر بميرم چه كنم

 

فردا كه كسي را به كسي كاري نيست


                                          دامان حسين اگر نگيرم چه كنم

+ نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386 13:7 توسط لیلی |


مهربونی...

مهربونی همیشه نمی مونه؛امانته

نکنه تو حفظ این امانتا خطا کنیم

چی بودیم؛چه کردیم؛فردا چه باید بکنیم

فکری برای جبران گذشته ها ؛ما بکنیم

بدی هارو بسپاریم دست فراموشی و بعد...

مثه یه قاضی خوب؛خوبی هارو جداکنیم

دنیامون میشه بهشت و ما همه فرشته ایم

اگه به تمام این قافیه ها وفا کنیم...

+ نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 1:18 توسط لیلی |


ستاره ...

دلم می خواد یک ماه بشم ، فانوس شبهاي تاربشم

ازسرشب تا به سحر، ستاره ها رو بشمارم

يه قول ميدم بهت گلم ، ستارتو اگر ديدم

بهش ميگم منتظري تا آرزوتو بگيري

بهش ميگم كه بي تابي ، هرشب به ياد اون خوابي

بهش ميگم كه ....

نه نذار بگم ، نخوا كه من چيزي بگم

ستارتو اگر ديدم ، ميچينمش از دل شب

مي يارمش روي زمين ، توي چشات جاش ميزارم

اون وقت چشات كامل ميشه ، يك شب نوراني ميشه

آخه چشات مثل شبه ، شب كه بي ستاره نميشه

نويسنده :  مرضيه.پ

شب یلداتون مهتابی و پرستاره....

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 16:59 توسط لیلی |


سلام

اميدوارم حالتون خوب باشه .

تو وب http://handstext.blogfa.com/ داستانی رو خوندم كه واقعا قشنگ بود؛ گذاشتم تا شما هم بخونيدش.

  • توی ۱ شهر غریب دوتا سرباز هم خدمتی بودن ۲ سال عمرشونو با هم گذروندن مثل دو تا برادر شاید از اون هم نزدیک تر ٫علی بچه تهران بود و محمد بچه شهرستان ٫خدمتشون دیگه تموم شده بود. باهم خداحافظی کردن و بعد ۲ ماه محمد از علی دعوت کرد که بیاد خونشون خلاصه ترتیب ۱ مهمونی داد و علی صبح پنجشنبه رسید شهرستان رفت در خونه محمد.  در زد٫ دید ۱ خانم جوان و خوش سیما در را باز کرد ٫دلش هوری ریخت پایین و با لکنت گفت س س سلام ٫ اون خانم هم گفت سلام بفرمایید.با کسی کار داشتید: علی گفت: با آقا محمد ٫کار داشتم من همخدمتیشون بودم سارا خانم جا خورد و گفت بفرمایید تو ببخشید نشناختم ٬علی رفت داخل و محمد را دید و ازش پرسید محمد جان ببخشید بی ادبی ولی میتونم بپرسم این خانم کیه؟محمد به شوخی گفت خواهرم ! علی با خوشحالی گفت ماشالله چه دختر نجیبی ! خدا بهتون ببخشش ! گذشت و شب شد شام را خوردند و جاها را پهن کردن تو ایوان و محمد داشت به ستاره ها ذل میزد که علی گفت : محمد یه چیزی بگم ناراحت نمیشی من دیگه تاقط ندارم.
  • محمد:نه بگو علی جان
  •  
  • علی گفت: من عاشق شدم.
  •  
  • محمد :به به سلامتی پس چند روز دیگه شیرینی میخوریم
  •  
  • علی گفت میدونی من عاشق کی شدم  محمد گفت نه ٬بچه تهران ؟
  •  
  • گفت خوا خواهرتو میخوام
  •  
  • محمد یه لحظه سرخ شد و هیچی نگفت سکوت سردی دورشونو گرفت و علی ترسیده بود
  •  
  • علی گفت ببخشید نمیخواستم اینطوری بهت بگم بی ادبی کردم منو ببخش گستاخی کردم
  •  
  • محمد گفت همین صبح اسبابت را جمع میکنی و بر میگردی تهران علی هم گفت چشم
  •  
  • فرداش علی رفت و محمد با کوله باری غصه کنج ایوان نامزدشو که حالا علی فکر میکرد خواهرش نگاه میکرد و اشک میریخت
  •  
  • سارا گفت چی شده محمد با هق هق بقضش ترکید و داستان را برای نامزدش گفت و ازش خواست به عقد علی در بیاد .
  •  
  • به هزار زحمت اونو راضی کرد و چند روز بعد به علی زنگ زد و گفت بیاد شهرستان علی اومد و اونا را به عقد همدیگه در آورد و بهش گفت ۱ چیزی میخوام بهت بگم فکر نکنی منت میزارم!
  •  
  • علی گفت بگو محمد : گفت حواست به نامزدم باشه البته حالا دیگه جای خواهرم .
  •  
  • علی همونجا خشکش زد و عرق سرد رو پیشونیش نشست و اشک گونه هاشو خیس کرد ولی محمد اونو محکم بغل کرد و در آغوش کشید.
  •  
  • از آن روز دو سال میگزره ٬علی با همسرش به تهران رفته بود و محمد  از غصه عشق از دست رفتش به دام اعتیاد افتاده بود دیگه هیچی نداشت بفروشه یکم پول غرض کرد و با بد بختی رفت به تهران سراغ علی ٬ رفت در خونه علی در زد علی اومد دم در محمد گفت سلام علی گفت بفرمایید با کی کار دارید٬ گفت منم محمد رفیقت.
  •  
  • علی گفت من رفیقی به اسم محمد ندارم و در را بست محمد همینطوری خشکش زده بود و مات و مبهوت هر چی در زد ٬ التماس کرد ٬علی در را باز نکرد.
  •  
  • دست از پا درازتر رفت سر کوچه که برگرده شهرستان دید دو نفر دارن میان طرفش گفتن آقا ما پانزده هزار تومان پول پیدا کردیم شما اینو بین ما تقسیم کن ما دعوامون شده سر تقسیم پول محمد هم خوشحال گفت بیایین به سه قسمت تقسیمش کنیم هر نفر پنج هزار تومان آنها هم قبول کردنو پول را تقسیم کردن .
  •  
  • محمد کمی سیگار و جنس برای خودش خرید و ۱ کم رو به راه شد و رفت توی پارک نشست روی یک صندلی مدتی نگذشت که یک پیرزن خوش تیپ و مایه دار اومد کنارش گفت : جوون چی شده چرا اینقدر پکری ؟
  •  
  • محمد هم از درد ناچاری داستان زندگیشو براش گفت و پیرزن گفت : اگر قول بدی اعتیادتو ترک کنی من دخترمو بهت میدم.
  •  
  • گذشتو محمد اعتیادشو ترک کرد و دختر اون پیرزن را به عقدخودش در آورد و صاحب کارخانه و وضعی شد.
  •  
  • بالاخره شب عروسی محمد فرا رسید همینطور که بین مهمانها میچرخید و سلام و علیک و خوش امد گویی میکرد چشمش به دوست دوران خدمت و نامزدش افتاد و رفت جلو ویک جام شراب برداشت و گفت : به سلامتی دوستی که به خاطرش از زندگیم گذشتم ٬ به سلامتی دوستی که نامزدمو به خاطرش بهش دادم ولی در خونشو را به روم باز نکرد.
  •  
  • علی هم جام را ازش گرفت و گفت: به سلامتی رفیقی که در خونم را به روش باز نکردم چون میدونستم معتاد شده ٬ به سلامتی رفیقی که ۲ نفر را فرستادم تا به بهانه تقسیم پول بهش پول بدهند ٬ چون میدونستم بی پول شده ٬به سلامتی رفیقی که مادرومو فرستادم تو پارک تا خواهرمو بهش بدم.

باتشكر از نويسنده ي داستان علي اقا

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 0:25 توسط لیلی |


غمگين شبي باراني و سرد مرا در غربت فردا رها کرد

دلم در حسرت ديدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد

 

به من مي گفت تنهايي غريب است ببين با غربتش با من چه ها کرد

 

تمام هستي ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبي به پا کرد

 

و او هرگز شکستم را نفهميد اگر چه تا ته دنيا صدا کرد

 

 

  زندگی یعنی مسیری رو به آب            زندگی یعنی نه بیداری نه خواب

زندگی یعنی سرای امتحان        زندگی یعنی در آن عاشق بمان

               زندگی یعنی کمی و کاستی                زندگی یعنی دروغ و راستی

زندگی یعنی صفا، مهر و وفا           زندگی یعنی ستم، جور و جفا

              زندگی یعنی سفر،راهی دراز           زندگی یعنی جهانی رمزدار

زندگی یعنی مهی در پشت ابر         زندگی یعنی بلا و درد و صبر

             زندگی یعنی فریب میزبان               زندگی یعنی دو روزی میهمان

     

+ نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386 23:5 توسط لیلی |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X


صفحه نخست
پست الکترونیک


پیوندها

takp30
orengina
night-skin
Parstheme
danload1
danload1
sanjesh
best download



خاطره ها

اردیبهشت 1387

فروردین 1387
اسفند 1386
بهمن 1386
دی 1386
آذر 1386
آبان 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1386
تیر 1386
خرداد 1386



دوستان

mahak jan(آجی مریم)
rimi(آجی مرضیه)
topfriend(آجي زهرا)
عشقولانه ی لیلا نارنجی(لیلا (جونم
کاش اینجوری نمیشد!؟
درددل من وتو
(پسران دربه در(دایی جونم
دل شکسته
غروب غم هایت راخریدارم
زندگی مشکی
کوشولوی تنها
کتیبه زخم
عشق آتشین
پسرتنها
2hamdam
شاعرتنها
(عاشقانه(اقا محمد
اشک لبخند
(به نام حضرت عشق(مینو جونم
نانازی نانازه
سرگذشت عاشقان
دشتستان عشق
بیادم باش
(الهه شرقی(الهه جونم
عاشق كوچولو
ياورهميشه مومن
سوداگرمرگ
I don't know
آخرخنده وسرگرمي
عاشقانه هاوشعرها
خط جدايي من وعشق:مرگ
زنده باد تنهایی
(شخصی(علی اقا
پرستوی مهاجر
بازیچه
کافه سنتی دوستان(داداش (ابوالی
دنیا
هرگزبرای دوست داشتن پایانی نیست
عکس های گوگوش
عشق گمشده وهرچی بخوای
(الهه ی شرقی(اقابهزاد
قصه ی جدایی
ما از ان پاکدلانیم که به کس کینهذنداریم
(یکتای من ليلاي عزيزم(اقاسعید
خسته از زندگی
گنگیشت
(خداحافظی تلخ(مسیح جان
(شعرهای تنهایی(دنیاجونم
آرزو بارانی
(شعر(مسافر تنها
تنهای تنهایی
مسافرمرگ
(تنهایی(پسر تنها
غمنامه
عرشیا
(عروس آرزوهای من(مهدی


    تعداد بازديدها:

Design by : Night Skin