|
کاش می شد ...
کاش می شد غصه را زنجیر کرد کاش می شد ... + نوشته شده در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 1:56 توسط لیلی |
مرضیه جون تولدت مبارک ... + نوشته شده در دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387 1:49 توسط لیلی
در سکوت آن دم که رویاها پایان می پذیرد،قصه ای پایان می گیرد و تو آرزو می کنی که پایانش نباشد اما هست و من در پایان قصه انتظارت را می کشم وبه انتظارت می نشینم تا آن دم فرارسد من در سر راهم تا بیایی ... + نوشته شده در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 2:3 توسط لیلی |
خدای من! خدایی که ستاره ها را چیدی به جای شب، خورشیدو توی آسمان کشیدی خدایی که به سال پیش گفتی برو! به جای آن فرستادی ، یک سال نو کاری بکن دنیا قشنگ تر بشه حال ما از سال پیش بهتر بهتر بشه... + نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387 9:20 توسط لیلی |
همه را میشنوم میبینم من به این جمله نمی اندیشم به تو می اندیشم ای سراپا همه خوبی تک و تنها به تو می اندیشم همه وقت همه جا من به هر حال که باشم به تو می اندیشم تو بدان این را ، تنها تو بدان! تو بیا تو بمان بامن ، تنها تو بمان جای مهتاب به تاریکی شب ها تو بتاب من فدای تو به جای همه گل ها تو بخند... اینک این من که به پای تو در افتادم باز ریسمانی کن از آن موی دراز تو بگیر! تو ببند! تو بخواه! پاسخ چلچله ها را تو بگو قصه ابر هوا را تو بخوان تو بمان با من تنها تو بمان در دل ساغر هستی تنها تو بجوش من همین یک نفس از جرعه جانم باقیست آخرین جرعه این جام تهی را تو بنوش! + نوشته شده در جمعه هفدهم اسفند 1386 15:19 توسط لیلی |
حرف دل...
نشسته ام بر روی نیمکتی نیمکتی که تداعی کننده ی خاطرات گذشته است، گذشته ای که سرشار ازبازی های کودکانه و شیطنت و رویا بود ... دلم برای کودکیم تنگ شده ... اون دنیای بی خیال و آسوده کودکی،اون دنیایی که هیچ چیز آزارم نمی داد وفکرم را مشغول خود نمی کرد،غیر از نگرانی که برای عروسکم داشتم. ای کاش به کودکی باز میگشتم،به آن دورانی که تنها دغدغه و نگرانیم عروسکم بود... اما افسوس که زمان رفته،بازنمی گردد! و این صندلی دیگر برایم کوچیک شده ؛کوچیکِ کوچیک، مثل دوران بچگی که دیگر جایی برای من ندارد و باید با تمام خاطرات شیرینش در روزگار خاک خورده رهایش کنم... و دل بزنم به دریای هستی و به آینده ای سفر کنم که هیچ نمی دانم چه چیزهایی را بعدها برایم خاطره میکند.... + نوشته شده در شنبه چهارم اسفند 1386 15:26 توسط لیلی |
در این وادیه سنگی در این پهنای ویرانگر که دستی هم نمی چیند گل یاس لطافت را من از آن کس که فردا را دراین وادیه بگذارد٬ نمی ترسم من از پیدایش هر نور در این دیوانه بازار هم نمی ترسم ****** تمام راه ها مسدود تمام چشم ها نمناک ولی در پهن دشت آسمان آبی آبی دو چشم صاف می بارند دو چشمی که در آغوش محبت ها به دنبال دلی پر درد می گردد دو چشم آبی آبی ٬ به دنبال کلامی محکم وسنگین ****** من از طعم بلند و ژرف این آبی ندانستم کلام سبز آبی را من از کام عسل فام شباهنگام سحر را تا به آخر خوب نفهمیدم ****** سحر با چشم آبی٬کنار سفره ای از یاس ندید هرگز نگاه آشنایی نگاه سبز آبی ٬نگاه آبی رنگین ****** سپس دیوانه وار بارید وچشمانش در این دیوانگی اندیشه ای مبهم دعا می کرد دعای سبز روشن را که در چشمان یک ماتم زده هرگز دعایی نیست .... + نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 13:57 توسط لیلی |
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386 0:21 توسط لیلی |
یا حسین...
دل را اگر از حسين بگيرم چه كنم بي عشق حسين اگر بميرم چه كنم فردا كه كسي را به كسي كاري نيست + نوشته شده در جمعه بیست و هشتم دی 1386 13:7 توسط لیلی |
مهربونی...
مهربونی همیشه نمی مونه؛امانته نکنه تو حفظ این امانتا خطا کنیم چی بودیم؛چه کردیم؛فردا چه باید بکنیم فکری برای جبران گذشته ها ؛ما بکنیم بدی هارو بسپاریم دست فراموشی و بعد... مثه یه قاضی خوب؛خوبی هارو جداکنیم دنیامون میشه بهشت و ما همه فرشته ایم اگه به تمام این قافیه ها وفا کنیم... + نوشته شده در شنبه پانزدهم دی 1386 1:18 توسط لیلی |
ستاره ...
دلم می خواد یک ماه بشم ، فانوس شبهاي تاربشم ازسرشب تا به سحر، ستاره ها رو بشمارم يه قول ميدم بهت گلم ، ستارتو اگر ديدم بهش ميگم منتظري تا آرزوتو بگيري بهش ميگم كه بي تابي ، هرشب به ياد اون خوابي بهش ميگم كه .... نه نذار بگم ، نخوا كه من چيزي بگم ستارتو اگر ديدم ، ميچينمش از دل شب مي يارمش روي زمين ، توي چشات جاش ميزارم اون وقت چشات كامل ميشه ، يك شب نوراني ميشه آخه چشات مثل شبه ، شب كه بي ستاره نميشه نويسنده : مرضيه.پ
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386 16:59 توسط لیلی |
سلام
اميدوارم حالتون خوب باشه . تو وب http://handstext.blogfa.com/ داستانی رو خوندم كه واقعا قشنگ بود؛ گذاشتم تا شما هم بخونيدش. باتشكر از نويسنده ي داستان علي اقا + نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386 0:25 توسط لیلی |
غمگين شبي باراني و سرد مرا در غربت فردا رها کرد دلم در حسرت ديدار او ماند مرا چشم انتظار کوچه ها کرد به من مي گفت تنهايي غريب است ببين با غربتش با من چه ها کرد تمام هستي ام بود و ندانست که در قلبم چه آشوبي به پا کرد و او هرگز شکستم را نفهميد اگر چه تا ته دنيا صدا کرد زندگی یعنی مسیری رو به آب زندگی یعنی نه بیداری نه خواب زندگی یعنی سرای امتحان زندگی یعنی در آن عاشق بمان زندگی یعنی کمی و کاستی زندگی یعنی دروغ و راستی زندگی یعنی صفا، مهر و وفا زندگی یعنی ستم، جور و جفا زندگی یعنی سفر،راهی دراز زندگی یعنی جهانی رمزدار زندگی یعنی مهی در پشت ابر زندگی یعنی بلا و درد و صبر زندگی یعنی فریب میزبان زندگی یعنی دو روزی میهمان + نوشته شده در جمعه شانزدهم آذر 1386 23:5 توسط لیلی |
|